تبلیغات
وبلاگ جامع اهل بیت - خلق و تدبیر جهان از دیدگاه قرآن
وبلاگ جامع اهل بیت

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
حرم فلش - کد دعای فرج برای وبلاگ





خلق و تدبیر جهان از دیدگاه قرآن

قرآن کریم شیوه‌ای خاص در تبیین رابطه‌ی خدا با جهان و انسان دارد که این شیوه هم خود نمونه‌ی تدبیر حکیمانه‌ی الاهی و ربوبیت تکوینی و تشریعی او نسبت به انسان است. قرآن در عین حال که به ما می‌فهماند که شما همان‌گونه که ذات الاهی را درست نمی‌توانید بشناسید، حقیقت صفات الاهی را هم نمی‌توانید درک کنید. حقیقت افعال الاهی را هم نمی‌توانید. در همان حال با اسلوبی خاص سعی می‌کند که معرفت انسان را به افعال الاهی و رابطه‌ای که خدا با جهان و انسان دارد روشن کند و تدریجاً این معرفت را بالا ببرد. این‌که گفتیم ما حتی حقیقت افعال الاهی را هم نمی‌توانیم درک کنیم، شاید ابتدا برای بعضی‌ها سنگین بنماید.

برای مشاهده ادامه متن به ادامه مطلب مراجعه کنید:

توضیح مختصری لازم است تا روشن شود که واقعاً رابطه‌ی بین خدا و خلق، رابطه فاعلیت الاهی و خالقیت الاهی را نمی‌توانیم درست درک کنیم و مفاهیمی که در این زمینه به کار می‌بریم، (مفهوم خالقیّت، علیّت، فاعلیّت و امثال این‌ها) مفاهیمی است که از یک مصادیق امکانی اخذ شده؛ یعنی ما ابتدا چیزی را در خودمان یافته یا رابطه‌ای بین دو موجود مادی شناخته‌ایم؛ سپس از آن رابطه‌ی یافته یا شناخته شده، مفهومی گرفته و آن مفهوم را تعمیم داده‌ایم تا شامل خدا هم بشود؛ یعنی ما وقتی می‌گوییم فلان کار را انجام دادیم، مفهوم کار و انجام دادن کار را به کار می‌بریم، همان مفهومی که به خدا هم نسبت می‌دهیم و می‌گوییم خدا هم فلان کار را انجام داد، یا وقتی می‌گویند فلان کس فلان مجتمع را اداره یا فلان گروه را تدبیر یا فلان دستگاه را رسیدگی کرد، این‌ها مفاهیمی است که از روابط خاصی بین انسان و طبیعت یا بین انسان و انسان‌های دیگر به‌دست می‌آید. ساختن، پرداختن، کارگردانی، اداره کردن و امثال این‌ها، مفاهیمی است که از رابطه‌ی انسان با طبیعت حاصل ‌می‌شود؛ در آنجا که مثلاً ساختن ماشینی مطرح است یا انسان با انسان‌های دیگر در اداره‌ی یک جامعه برخورد دارد، مفهوم این چیزها را که دیده و شناخته است، وسیع‌تر و قیود خاصی را از آن حذف می‌کند تا بگوید خدا هم جهان را ساخت. همان ساختنی که در مورد بنّا و معمار یا صنعتگر به‌کار می‌رود، همان مفهوم را در مورد خدا هم می‌خواهد به‌کار برد. یا همان مفهومی را که درباره‌ی مدیر یک مجتمع به‌کار می‌بریم، درباره‌ی خدا هم به‌کار می‌بریم و می‌گوییم او جهان را تدبیر می‌کند. آنچه را ما در خود می‌یابیم، روابطی است توأم با نقص‌ها و محدودیت‌ها.

اما وقتی می‌خواهیم به خدا نسبت بدهیم، باید این جهات نقص و جهات عدمی را که شایسته‌ی مقام قدس الاهی نیست، از آن حذف کنیم. ما وقتی کار می‌کنیم، چگونه کار می‌کنیم؟ به وسیله‌ی اندام‌هایمان و با کمک گرفتن از چشم و گوش و حواسمان؛ آیا وقتی می‌گوییم خدا کاری را انجام می‌دهد، یعنی همین؟ یعنی - العیاذ بالله - خدا هم دستی دارد و دستش را تکان می‌دهد و همان‌طور که ما انرژی مکانیکی بر جسم وارد می‌کنیم، وقتی خدا هم می‌خواهد عالم را به حرکت آورد، با دستش به عالم فشار می‌آورد یا مثل این‌که ما پایمان را به توپ می‌زنیم، خدا هم - العیاذ بالله - پایش را زیر یک کره می‌زند و می‌گوید بچرخ! می‌دانیم خدا جسم نیست،‌ دست و پای جسمانی ندارد که با دست زیر کره‌ی خورشید بزند و بگوید بچرخ. کار خدا به وسیله‌ی اندام‌های بدنی و مادی انجام نمی‌گیرد؛ اما یک نحو رابطه وجود دارد که همان‌طور که اگر ما پا زیر توپ نمی‌زدیم حرکت نمی‌کرد؛ اگر خدا هم با این جهان یک کاری نمی‌کرد، حرکت نمی‌کرد؛ اما نمی‌دانیم خدا چه کار می‌کند که کرات آسمانی و پدیده‌های کوچک و بزرگ جهان و ریز و درشت - از اتم گرفته تا کهکشان - به حرکت درمی‌آید؛ چون نمونه‌اش را ندیده‌ایم، روابط بین ما و پدیده‌های جهان، روابطی محدود و ناقص و مادی است. ما در خود رابطه‌ای که بین خدا و خلق وجود دارد. سراغ نداریم، اگر رابطه‌ای که بین خدا و خلق هست، در ما هم می‌بود، ما هم خدا می‌شدیم! پس ما حقیقت آن رابطه را نمی‌توانیم درک کنیم؛ چون حقیقت چیزی را که ندیده، نیافته و نشناخته‌ایم، نمی‌توانیم درک کنیم. همین قدر می‌گوییم که اگر ما کار نکنیم و چیزی را به حرکت درنیاوریم، آن شیء خاص حرکت نمی‌کند؛ خدا هم جهان را به حرکت درآورده است؛ اما چگونه به حرکت درآورده است و یعنی چه، نمی‌دانیم. همان‌طور که در مورد صفات خدا گفتیم وقتی می‌گفتیم، خدا عالم است، از علم چه می‌فهمیدیم این‌که ما می‌فهمیدیم یک مصادیق ناقص و محدود از علم بود؛ اما می‌گفتیم که علم ممکن است غیر از این مصادیق محدود، به نحو دیگری هم باشد؛ به چه نحو، نمی‌دانیم، اما می‌تواند علم موجود باشد؛ ولی از راه شنیدن و خواندن حاصل نشده باشد. اگر ما واجد آن نیستیم، نباید آن را محال بدانیم. وقتی برهان عقلی می‌گفت علم خدا اکتسابی نیست، این برای ما قابل قبول بود که علمی باشد که اکتسابی نباشد؛ اما چگونه؛‌ نمی‌دانیم، و لذا می‌گفتیم "عالِمٌ لا کَعِلْمِنا" او هم عالم است؛ اما نه مثل علم ما. در مورد افعال هم، عیناً همین مطلب صادق است.

وقتی می‌گوییم خدا کارگردان و تدبیر کننده‌ی جهان است، باید بگوییم نه مثل تدبیر ما. اگر در اصطلاحات اهل معقول و در اصطلاحات فلسفی و کلامی می‌گوییم خدا علت جهان است یا علت العلل است، باید این قید را اضافه کنیم که اما نه مثل علیّت ما. آن خصوصیاتی که در رابطه‌ی علت و معلولی بین پدیده‌های جهان هست، هیچ‌گاه بین خدا و جهان نیست، آن هم نوعی علیّت است؛ اما نه از نوع علّیت‌های ما؛ بلکه طور دیگری است؛ چه طور، نمی‌دانیم؛ یعنی عقل ما نمی‌تواند آن را درک کند، همین اندازه می‌تواند دریابد که به این معنا خدا علت العلل است که اگر خدا نبود، جهان هم نبود؛ علت به این معناست. علت به معنای "ما یتَوَقَّفُ عَلَیهِ الشَّیءُ" یا به معنای "ما یُفیضُ وُجُودَ الشَّیءِ" یعنی به این معنا که چیزی به چیز دیگری نیازمند است،‌ آن چیزی که از چیز دیگر رفع نیاز می‌کند که اگر او نباشد، این هم نخواهد بود؛ اما این‌که رابطه‌ی خدا با جهان چگونه است، نمی‌فهمیم؛ چون ما خدا نیستیم. خدایی نکرده‌ایم تا ببینیم چگونه است، و نمی‌توانیم هم بفهمیم، مگر آن نوع معرفت شهودی که عرض کردم خدا به بعضی از بندگان شایسته‌اش منّت می‌گذارد و عطا می‌کند که یک معرفت شهودی پیدا می‌کنند و به اندازه‌ی ظرفیت وجودی خود می‌توانند حقیقت افعال الاهی را بیابند؛ آن‌چنان که در مورد ذات و صفات هم گفته شد.

شاید آیه‌ای که درباره‌ی حضرت ابراهیم (ع) هست، ناظر به چنین مطلبی باشد. او از خدا خواست که خدایا به من نشان بده چگونه مردگان را زنده می‌کنی:

"رَبِّ أَرِنِی كَیْفَ تُحْیِـی الْمَوْتَى...؛ و (به خاطر بیاور) هنگامی را كه ابراهیم گفت: خدایا! به من نشان بده چگونه مردگان را زنده می‌كنی؟ فرمود: مگر ایمان نیاورده‌ای؟! عرض كرد: آری، ولی می‌خواهم قلبم آرامش یابد." (بقره، 260)

یک برداشت سطحی از این آیه، این است که حضرت ابراهیم (ع) می‌‌خواست ببیند چگونه یک مرده زنده می‌شود؛ زیرا تأثیر دیدن در دل بیشتر است؛ اما مرحوم علاّمه طباطبائی - رضوان الله علیه - به نکته‌ی دقیقی در آیه توجه داشتند و فرمودند که حضرت ابراهیم (ع) نگفت خدایا به من نشان بده که مرده چگونه زنده می‌شود، حضرت ابراهیم (ع) از خدا خواست که به من نشان بده چگونه تو مرده را زنده می‌كنی؛ یعنی خواست احیای الاهی را ببیند. می‌خواست آن حقیقت و آن رابطه‌ی حقیقی که بین خدا و خلق وجود دارد که مرده را زنده می‌کند، ببیند. می‌خواست بنگرد که خدا چه می‌کند که مرده زنده می‌شود. کیفیت احیای الاهی را می‌‌خواست ببیند، نه کیفیت زنده شدن مرده را؛ یعنی می‌خواست مصداق کار خدا را بیابد؛ همان‌که همه دلمان می‌خواهد ببینیم تا بدانیم چه می‌کند که این عالم به‌وجود می‌آید و می‌چرخد و اداره می‌شود؛ رابطه‌ی خدا با خلق چگونه است؟ خدای متعال دستور داد که چهار پرنده را بگیر و سر ببر، اجزای بدنشان را با هم مخلوط کن و بعد آن‌ها را چهار قسمت کن و هر کدام را سر کوهی بگذار، بعد به آن‌ها اشاره کن و صدا بزن تا به سوی تو بیایند. آن‌گاه می‌بینی که چگونه زنده می‌شوند. علاّمه‌ی طباطبائی می‌فرمودند: در واقع حضرت ابراهیم (ع) مجرای احیای الاهی شد؛ یعنی خدا به وسیله‌ی حضرت ابراهیم این پرنده‌ها را زنده کرد، این اراده‌ی الاهی بود که از مجرای اراده‌ی حضرت ابراهیم تحقق یافت و دید که این اراده‌ی الاهی چگونه تأثیر می‌کند؛ این یک معرفت شهودی است. اگر چنین معرفتی نصیب کسی شود، آن‌وقت به اندازه‌ی ظرفیت خود حقیقت فعل خدا را هم خواهد یافت.

منبع: موسسه امام خمینی

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : احسان علیمحمدی

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان