تبلیغات
وبلاگ جامع اهل بیت - رابطه قضای الاهی و اختیار
وبلاگ جامع اهل بیت

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
حرم فلش - کد دعای فرج برای وبلاگ





رابطه قضای الاهی و اختیار

قضا

یکی از مباحثی که درباره‌ی افعال الاهی مطرح می‌شود، بحث قضاست. گاهی قضا و قدر در عرف، مترادف به‌کار می‌روند؛ ولی با توجه به مفهوم این دو می‌توانیم بگوییم مرحله‌ی قدر، مقدّم بر قضاست. مرحله قدر، مرحله اندازه‌گیری و فراهم کردن اسباب و زمینه کار است و مرحله قضا، مرحله‌ی پایان کار و یکسره شدن کار است.

بحث درباره‌ی قضا و قدر الاهی از بحث‌های خیلی عمیق و ریشه‌دار است که پیش از اسلام هم مطرح بوده. در صدر اسلام هم یکی از بحث‌های حادّ آن زمان حساب می‌شده است و در بین متکلّمین کسانی که قائل به قضا و قدر بودند، معمولاً مشرب جبری داشتند و کسانی که قائل به اختیار بودند، معمولاً منکر قضا و قدر بوده، یا آن را تفسیر و تأویل می‌کردند. در روایات ما، هم کسانی که قائل به قضا و قدر جبری بودند و هم کسانی که منکر قضا و قدر بودند، محکوم شده‌اند؛ یعنی در روایات ما از یک طرف اثبات قضا و قدر الاهی شده و از یک طرف بیان شده است که با اختیار انسان منافات ندارد.

بحث ما فعلاً درباره‌ی آیات مربوط به قضاست و سعی می‌کنیم که از حدود بحث قرآنی تجاوز نکنیم.

آیاتی که در زمینه‌ی قضای الاهی هست، به عمومیت و اطلاق آیات تقدیر نیست و تعداد آیاتش نیز کمتر است؛ ولی می‌توان استفاده کرد که قضای الاهی مثل تقدیر فراگیر است و شامل همه‌ی حوادث حتّی امور اختیاری هم می‌شود: "... وَإِذَا قَضَى أَمْراً فَإِنَّمَا یَقُولُ لَهُ كُنْ فَیَكُونُ؛ هستی‌بخش آسمانها و زمین اوست! و هنگامی كه فرمان وجود چیزی را صادر كند، تنها می‌گوید: "موجود باش!" و آن، فوری موجود می‌شود". (بقره، 117)...

- "... إِذَا قَضَى أَمْرًا فَإِنَّمَا یَقُولُ لَهُ كُنْ فَیَكُونُ"؛ (آل عمران، 47)

- "... سُبْحَانَهُ إِذَا قَضَى أَمْرًا فَإِنَّمَا یَقُولُ لَهُ كُنْ فَیَكُونُ"؛ (مریم، 35)

- "فَإِذَا قَضَى أَمْرًا فَإِنَّمَا یَقُولُ لَهُ كُنْ فَیَكُونُ". (غافر، 68)

با توجه به این‌که مشابه این مضمون در آیاتی دیگر بدین صورت آمده که: "إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ كُنْ فَیَكُونُ". (یس، 82) و این دو مضمون هم مشابه هم است و هم قابل انطباق بر هم؛ یعنی هر چه را خدا ایجاد می‌فرماید و به اوامر تکوینی می‌فرماید "کُن" و آن‌هم وجود پیدا می‌کند، هم مشمول قضای الاهی است، هم مشمول اراده‌ی الاهی. پس قضا و اراده، مصداقاً یکی هستند؛ منتها عقل است که به یک لحاظ اراده را انتزاع می‌کند و به یک لحاظ قضا را؛ همان گونه که مفاهیمی چون مشیت و قدر و... را هم لحاظ می‌کرد.

بعد از استظهار این‌که قضا و اراده، مصداقاً یکی است و با توجّه به مقدّمه‌ی دیگر و آن این‌که از آیات استفاده کردیم که آنچه در عالم اتفاق می‌افتد مورد اراده الاهی است، نتیجه این می‌شود که همه آن‌ها مورد قضای الاهی است.

در قرآن کریم بعضی موارد خاص را ذکر فرموده که مورد قضای الاهی واقع شده است؛ از جمله:

1. در مورد قبض روح انسان:

"اللَّهُ یَتَوَفَّى الأَنفُسَ حِینَ مَوْتِهَا وَالَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنَامِهَا فَیُمْسِكُ الَّتِی قَضَى عَلَیْهَا الْمَوْتَ وَیُرْسِلُ الأُخْرَى إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى ...؛ خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض می‌كند، و ارواحی را كه نمرده‌اند نیز، به هنگام خواب می‌گیرد؛ سپس ارواح كسانی كه فرمان مرگشان را صادر كرده، نگه می‌دارد و ارواح دیگری را (كه باید زنده بمانند) بازمی‌گرداند تا سرآمدی معین." (زمر، 42)

از این آیه استفاده می‌شود که مرگ انسان مورد قضای الاهی است، هر کس مورد قضای الاهی واقع شود که در حال خواب روحش برنگردد، دیگر برنمی‌گردد و آن کس که مرگش مشمول قضای الاهی نشده روحش برمی‌گردد؛

2. در مورد کمک‌هایی که خدا به مسلمین فرمود و منجر به پیروزی ایشان شد:

"... لِّیَقْضِیَ اللّهُ أَمْراً كَانَ مَفْعُولاً ...؛ کاری که انجام شدنی بود یا انجام شده بود، خدا خواست که به اتمام رساند." (انفال، 44)

3. در داستان حضرت مریم (س) و تولد حضرت عیسی(ع):

"... وَلِنَجْعَلَهُ آیَةً لِلنَّاسِ وَرَحْمَةً مِّنَّا وَكَانَ أَمْرًا مَّقْضِیًّا؛ و او را برای مردم نشانه‌ای قرار دهیم؛ و رحمتی باشد از سوی ما او این امری است پایان‌یافته." (مریم، 21)

مفهوم قضا

وقتی به موارد استعمال کلمة قضا در قرآن و سایر کلمات اهل لسان مراجعه می‌کنیم، می‌بینیم که در موارد مختلفی این تعبیر به‌کار رفته است؛ هر چند ممکن است جهت مشترکی بین این‌ها لحاظ شود.

قضا در مورد افعال الاهی گاه به معنای:

1. تشریع امر مهم و واجب مؤکد است:

"وَقَضَى رَبُّكَ أَلاَّ تَعْبُدُواْ إِلاَّ إِیَّاهُ وَبِالْوَالِدَیْنِ إِحْسَانًا ...؛ و پروردگارت فرمان داده: جز او را نپرستید! و به پدر و مادر نیكی كنید!" (اسراء، 23)

2. تشریع است؛ اما نه به‌صورت قانون کلی و عمومی:

"وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْرًا أَن یَكُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ ...؛ موقعی که خدا و پیامبر در موردی تصمیم می‌گیرند و امری را صادر می‌کنند، برای هیچ مرد و زن مؤمنی اختیاری در آن نیست." (احزاب، 36)

منظور در این‌جا تکلیف عام نیست، مورد خاصی است که امر خاصی صادر شود. ممکن است پیامبر قبل از دستور مشورت کند (حال چرا مشورت می‌کند شاید به سبب اینکه ببیند مردم چقدر آمادگی پذیرش امر او را دارند، نه برای کشف مجهول) ولی بعد از تصمیم‌، دیگر کسی حق اظهار نظر ندارد؛

3. به معنای قضاوت است: "وَاللَّهُ یَقْضِی بِالْحَقِّ؛ خدا عادلانه قضاوت می‌کند." (غافر، 20) در این موارد قضا مربوط به غیر تکوینیّات است که مورد بحث ما هم نیست.

در مواردی قضا با "الی" متعدی شده است؛ از جمله:

"وَقَــضَیْنَا إِلَى بَنِی إِسْرَائِیلَ فــِی الْكِتَابِ ...؛ ما به بنی‌اسرائیل در كتاب (تورات) اعلام كردیم." (اسراء، 4)

"وَقَضَیْنَا إِلَیْهِ ذَلِكَ الأَمْرَ ...؛ و ما به لوط این موضوع را وحی فرستادیم كه صبحگاهان." (حجر،66)

در این موارد در قضا، معنای دیگری ادغام و اشراب شده است.

در این موارد مفهوم وحی و اعلام، اشراب شده؛ یعنی هم معنای قضا و هم معنای وحی مراد است؛ گویی فرموده است: "قَضَینا وَاَوْحَینا". در این موارد خود قضا به معنای اعلام نیست؛ بلکه این معنا در آن اشراب یا تضمین شده است.

در غیر مورد خدای متعال، قضا غالباً به معنای تمام کردن است. البته ممکن است به معنای قضاوت کردن هم باشد؛ مثل قول ساحران به فرعون: "فَاقْضِ مَا أَنتَ قَاضٍ ...". (طه، 72) ولی در غیر این معنا به معنای تمام کردن است.

تعبیر قضی الامر در چند جا در قرآن به کار رفته؛ از جمله:

1. طوفان نوح: "وَغِیضَ الْمَاءُ وَقُضِیَ الأَمْرُ؛ آب فرو نشست و کار پایان یافت." (هود، 44)

2. در روز قیامت حکایت از مخاصمه‌ی شیطان با اتباعش به میان می‌آید: "وَقَالَ الشَّیْطَانُ لَمَّا قُضِیَ الأَمْرُ؛ وقتی کارها تمام شد و جهنّمی‌ها به جهنّم رفتند شیطان می‌گوید..." (ابراهیم، 22)

3. در مورد داستان حضرت یوسف و تعبیر خواب دو زندانی: بعد از تعبیر کردن می‌فرماید: "قُضِیَ الأَمْرُ؛ تمام شد." (یوسف، 41)

همین‌طور به معنای پایان دادن کار و گذراندن موعد به کار می‌رود:

در داستان حضرت موسی و شعیب:

- "أَیَّمَا الأَجَلَیْنِ قَضَیْتُ فَلَا عُدْوَانَ عَلَیَّ؛ البته هر كدام از این دو مدت را انجام دهم، ستمی بر من نخواهد بود." (قصص، 28)

- "فَلَمَّا قَضَى مُوسَى الأَجَلَ؛ در مورد اتمام مناسک حج"؛ (قصص، 29)

- "فَإِذَا قَضَیْتُم مَّنَاسِكَكُمْ ...؛ و هنگامی كه مناسك (حج) خود را انجام دادید"؛ (بقره، 200)

- "فَإِذَا قُضِیَتِ الصَّلَاةُ فَانتَشِرُوا فِی الْأَرْضِ؛ و هنگامی كه نماز پایان گرفت (شما آزادید) در زمین پراكنده شوید." (جمعه، 10)

گاه به معنای پایان دادن به عمر انسان (مرگ):

- "فَوَكَزَهُ مُوسَى فَقَضَى عَلَیْهِ ...؛ مشتی به او زد و کارش را تمام کرد"؛ (قصص، 15)

- "وَنَادَوْا یَا مَالِكُ لِیَقْضِ عَلَیْنَا رَبُّكَ ...؛ آن‌ها فریاد می‌كشند: ای مالك دوزخ! (ای كاش) پروردگارت ما را بمیراند (تا آسوده شویم)!" (زخرف، 77)

یعنی عمر ما را به پایان برساند.

در مورد پایان یافتن وحی: "وَلَا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِن قَبْلِ أَن یُقْضَى إِلَیْكَ وَحْیُهُ ...". (طه، 114)

از موارد استعمال قضا به دست می‌آید که به معنای پایان یافتن و کار را یکسره کردن است، در مورد قضاوت هم همین نکته است که نزاع را پایان می‌دهند؛ هر چند در این‌جا پایان دادن اعتباری است. در مورد تشریعات هم ممکن است همین معنا لحاظ شده باشد که اگر تکلیفی قاطع بود، مقضیّ است وَقضی رَبُّکَ اَلاّ تَعْبُدُوا...؛ یعنی اَمَرَ اَمْراً قاطِعاً.

با توجه به این معنا سؤال می‌شود که قضای الاهی در مورد امور تکوینی یعنی چه؟ به چه اعتبار می‌گویند "قضی الله" یعنی خدا کار را تمام کرد؟

ظاهراً جای تردید نماند که منظور این است که اگر کاری مراحلی داشته باشد که تدریجاً تحقّق می‌یابد و تا به مرحله‌ی نهایی نرسیده است، کار تمام نیست و وقتی به مرحله‌ی نهایی رسید، این مرحله قضا است. و اگر در یک شیء تدریج و زمان مطرح نشود، از آن جهت که عقل مراحلی را در نظر می‌گیرد، می‌تواند آخرین مرحله را مرحله‌ی قضا فرض کند. پس آنچه را خدا انجام می‌دهد، از آن جهت که به او انتساب دارد، یک مرحله‌ی نهایی دارد که تمام می‌شود و طبعاً بعد از مرحله‌ی تقدیر خواهد بود.

قضا و اختیار

آیا قضا بدین معنا می‌تواند شامل امور اختیاری شود؟

از اطلاقات آیات می‌توان استفاده كرد كه قضا، امری است عام (با همان بیانی كه ذكر شد) و مؤید آن روایات بسیاری است در باب قضا و از جمله روایت حضرت رضا (ع) به چند سند: لا یَكُونُ اِلاّ ما شاءَ اللهُ وَاَرادَ وَقَدَّرَ وَقَضی.

پرسش: وقتی مرحله‌ی قضا و اتمام شامل امور اختیاری هم بشود، آیا منافات با اختیار انسان ندارد؟

این‌جا مهم‌ترین جایگاه مسئله است. اگر قضا به معنای اتمام كار است، چگونه ممكن است اختیاری باشد؟ اگر كار دست خداست پس ما چه كاره‌ایم؟ از همین جهت بود كه عده‌ای از متكلمان (معتزله) منكر قضا به این معنا بوده‌اند، ولذا الفاظ را به معنایی تأویل كرده‌اند كه مستلزم این امر نباشد؛ چنان‌كه اشاعره، ملتزم به نوعی جبر شده‌اند.

پاسخ: با توجّه به مقدّماتی كه در بحث تقدیر گفته شد و این مطلب كه خدای متعال حتی در افعال اختیاری هم تقدیر دارد، می‌توانیم در باب قضای الاهی هم عدم منافات با اختیار را اثبات كنیم. البته در این‌جا مسئله مشكل‌تر است؛ چون تقدیر، تهیه‌ی مقدمات بود؛ ولی در این‌جا علّت تامّه و مرحله‌ی نهایی است و نمی‌توان گفت بعد از قضا جایی برای اِعمال اراده‌ی ما باقی است.

ممكن است كسی بگوید فعل اختیاری، فعلی است كه یكی از اجزایش اراده باشد، نه جزء آخر، و ممكن است خدا جزء آخر را بعد از اراده، اضافه كند و به همین دلیل قضا به خدا نسبت داده می‌شود؛ ولی گفتیم در افعال اختیاری جزء اخیر، اراده‌ی انسان است و بین اراده و فعل، فاصله‌ای نیست، مگر در مواردی كه خیال می‌كند مقدّمات فراهم بوده است و اراده می‌كند؛ ولی فعل انجام نمی‌گیرد؛ بنابراین در این‌جا اصولاً از همان نخست مقدّمات كامل نبوده است؛ مثل این‌كه انسانی فلج باشد و نداند، اراده‌ی بلند شدن می‌كند؛ ولی نمی‌تواند.

پس این وجه قابل قبول نیست و نمی‌توان گفت اراده قبل از قضا مؤثر است و اگر هم مورد قبول باشد، در بعضی موارد خواهد بود و پاسخ این پرسش نخواهد بود.

پاسخ این پرسش همان است كه در بحث‌های فلسفی اشاره كردیم. این شبهه از این‌جا ناشی می‌شود كه خیال كرده‌اند ضرورت فعل موقعی كه علت تامه باشد به معنای اضطرار در مقابل اختیار است و چنین حلّ می‌شود كه این ضرورت و یكسره شدن كار بدین معنا نیست كه بدون اختیار فاعل مختار باشد؛ بلكه بدین معناست كه آنچه مقدمات برای تحقق این فعل لازم است (و از جمله اراده‌ی انسان) همه یك‌جا از خداست. در واقع پذیرش قضای الاهی در افعال اختیاری، به معنای پذیرفتن توحید افعالی است. ما باید مسئله‌ی توحید افعالی را حل كنیم و فی‌الجمله حل كردیم و گفتیم منظور در آن‌جا دو فاعل طولی است و به این معناست كه انسان حتی در فعلش استقلال ندارد، كما این‌كه در اصل وجود استقلال ندارد؛ پس اراده هم در این‌جا از خداست و استقلال ندارد. در بحث‌های گذشته در مورد اراده‌ی تكوینی الاهی مثالی را از مرحوم علاّمه‌ی طباطبائی(قده) آوردیم و آن این بود كه در ذهن خود، انسان مختاری را فرض كنید كه با اختیار خود شراب می‌خورد، درست است كه با اختیار خود كار می‌كند؛ ولی وجودش و اختیارش و فعلش و ... همه قائم به شماست.

پس افعال اختیاری انسان، بی‌نیاز از خدا نیست و وابسته به اوست،‌ و قضا شامل همه چیز می‌تواند باشد و معنایش جبر نیست. جبر این است كه جایی كه من می‌توانم اختیار كنم، كسی جلوی مرا بگیرد و اگر نخواهم كسی به زور تحمیل كند؛ یعنی بدون میل و اراده‌ی من؛ ولی فرض كردیم این كار از اختیار من سر می‌زند، هرچند من در اختیار خود مستقل نیستم؛ ولی بالأخره كارم اختیاری است.

از این‌جا سرّ اصرار قرآن بر این مطلب نیز روشن می‌شود كه افعال و احوال و سرنوشت ما به خدا نسبت داده می‌شود. سرّ این مطلب چیست؟ خدا خود می‌خواهد انسان انتخابگر را از مجرای انتخاب خود پرورش دهد (و اصولاً سرّ آفرینش، به فعلیت رساندن استعداد انسانی است) به چه دلیل این همه تأكید می‌فرماید كه كار شما با اذن و اراده و مشیّت خداست و تابع قضا و قدر الاهی؟ و حتّی صریحاً می‌فرماید:

"وَمَا تَشَاؤُونَ إِلَّا أَن یَشَاء اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ؛ و شما اراده نمی‌كنید، مگر این‌كه خداوند پروردگار جهانیان اراده كند و بخواهد!" (تكویر، 29)

آیا مقصود این است كه انسان در فعالیت خود سست شود؟ چه سرّی است كه حتّی ایمان را به اذن خدا می‌داند؟

سرّ مطلب روشن است: قرآن می‌خواهد انسان را خداشناس بار آورد، كمال انسان این است كه احتیاج خود را به خدا درك كند. مگر نهایت سیر انسان، قرب الاهی نیست؟ و مگر قرب الاهی ملازم نیست با آن مقامی كه انسان نقص وجودی خود را به تمام معنا با علم حضوری بیابد؟ همان‌كه عرفا به مقام فنا تعبیر می‌كنند؟ اگر این را با علم حضوری بیابد، به همان اندازه كه این علم شدّت داشته باشد، به مراحل عالی توحید می‌رسد و عظمت انبیا و اولیای خدا در همین بوده است كه این معانی را درك می‌كردند و حتّی اگر اندك غفلت برای یكی از آن‌ها پیش می‌آمد، در اثر همین مسئله و درمانش به بازگشت و توجّه بود:

"... أَن لَّا إِلَهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَكَ إِنِّی كُنتُ مِنَ الظَّالِمِینَ * فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّیْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَكَذَلِكَ نُنجِی الْمُؤْمِنِینَ؛ جز تو معبودی نیست! منزهی تو! من از ستمكاران بودم! ما دعاوی او را به اجابت رساندیم؛ و از آن اندوه نجاتش بخشیدیم؛ و این‌گونه مؤمنان را نجات می‌دهیم!" (انبیاء، 88 و 89)

مؤمن هم اگر بخواهد به مراحل كمال برسد، باید نقص خود را بفهمد و به آن اعتراف كند. همه‌ی این‌ها برای این است كه در سیر تكامل، ما این علم حضوری را بیابیم (بیابیم نه بدانیم) كه از خود هیچ نداریم و با خدا همه چیز داریم.

لذا قرآن اصرار دارد كه كارهایی كه واقع می‌شود، با اذن خدا انجام می‌شود. ابتدا اذن را می‌فرماید (و این زودتر مورد قبول واقع می‌شود) بعد كه ذهن آماده‌ی پذیرش شد، می‌فرماید حال كه با اذن خداست، پس اگر بخواهد جلویش را بگیرد می‌تواند؛ پس مورد مشیّت خداست، بعد كم كم اراده را می‌پذیرد و سپس تقدیر و سرانجام پایان كار را هم می‌پذیرد و آن این است كه قضا به دست خداست.

توجّه به قضا و قدر فواید دیگری نیز دارد؛ از جمله آن‌كه از یك‌سو جلو یأس و ناامیدی و ورشكستگی روانی را می‌گیرد و از سوی دیگر جلو غرور و سرمستی را:

"لِكَیْلَا تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَكُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ؛ این به سبب آن است كه برای آنچه از دست داده‌اید، تأسف نخورید و به آنچه به شما داده است، دلبسته و شادمان نباشید." (حدید، 23)

منبع:
موسسه امام خمینی

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : احسان علیمحمدی

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان